|
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.
+ نوشته شده توسط *** در چهارشنبه 6 آبان1388 و ساعت
17:36 |
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطانصفت باشم من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است و تو هم به یاد داشته باش : من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام تو را دیگرى باید برایت بسازد . تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساختهام، آمال من است ، تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى . میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم. میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم. این جهان مملو از انسانهاست ، پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد. تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كنی و من هم. قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است. دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند، حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند، دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است... + نوشته شده توسط *** در چهارشنبه 6 آبان1388 و ساعت
17:17 |
نامه ای به خدا:
این بار پیامبری بفرست که فقط
گوش کند
+ نوشته شده توسط *** در سه شنبه 5 آبان1388 و ساعت
18:1 |
یک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شدهای؟» گفت «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمیشوم.» دَمی اندیشیدم و گفتم «درست است؛ چونکه من هم مزة این لذت را چشیدهام.» گفت «فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را میشناسند.» آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من. یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد. هنگامی که باز از کنارِ او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه میسازند.
جبران خلیل جبران + نوشته شده توسط *** در شنبه 2 آبان1388 و ساعت
16:48 |
من فكر مي كنم پس هستم . « دكارت » من طغيان مي كنم پس هستم . « كامو » *** جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است، جنگل شب تا سحر تن شسته در باران، خيال انگيز ! ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون اين خمخانه سر مستيم در من اين احساس : مهر مي ورزيم، پس هستيم !
فریدون مشیری + نوشته شده توسط *** در چهارشنبه 29 مهر1388 و ساعت
15:43 |
و قاف
قیصر امین پور + نوشته شده توسط *** در شنبه 25 مهر1388 و ساعت
17:25 |
با آمدن ات فریب ام دادی یا با رفتن ات؟
کاش هرگز تو را نمی دیدم تا همیشه سراغ ات را از فرشتگان می گرفتم تا تلخ ترین شعرم را هرگز در گوش خدا نمی خواندم
کاش هرگز تو را نمی دیدم آن وقت نه بغضی در گلویم بود نه دل شدگی و نه مشتی شعر... واهه آرمن
+ نوشته شده توسط *** در شنبه 25 مهر1388 و ساعت
17:9 |
دردهای من دردهای من نگفتنی دردهای من من ولی تمام استخوان بودنم انحنای روح من دردهای پوستی کجا؟ این سماجت عجیب قیصر امین پور + نوشته شده توسط *** در شنبه 25 مهر1388 و ساعت
16:43 |
همه جا می بینمت
+ نوشته شده توسط *** در شنبه 25 مهر1388 و ساعت
16:23 |
من فروغ جاودانه
+ نوشته شده توسط *** در دوشنبه 20 مهر1388 و ساعت
15:14 |
” حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳ “ و به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت “جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق” من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را…. و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت + نوشته شده توسط *** در شنبه 18 مهر1388 و ساعت
14:37 |
حالا آنقدر غریبهایم + نوشته شده توسط *** در شنبه 18 مهر1388 و ساعت
14:28 |
![]() هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند ... حسین پناهی + نوشته شده توسط *** در جمعه 13 شهریور1388 و ساعت
2:50 |
سلام + نوشته شده توسط *** در دوشنبه 26 مرداد1388 و ساعت
18:29 |
|
|